پایگاه خبری تحلیلی عصر ما
  • کد خبر : 81964
  • تعداد نظرات : ۱ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۱۷ بهمن, ۱۳۹۶ - ۰۳:۲۰
  •   

    موهایت چه می کنند، در دستان خسته من!

    شماره ایرانسل روی صفحه تلفنم افتاده بود، فکر میکنم چند بار قبلش نیز تماس گرفته بود، اما نتوانسته بودم، پاسخ بدم!!. اینبار انگشتم روی دایره سبز رنگ پاسخ لغزید؛ صدای یک خانم بود، میگفت دختر عمویم است، و تا حالا چندین بار برای دیدنم به اداره آمده ولیکن موفق به دیدار نشده! وقتی، گفتم؛ کدام […]

    شماره ایرانسل روی صفحه تلفنم افتاده بود، فکر میکنم چند بار قبلش نیز تماس گرفته بود، اما نتوانسته بودم، پاسخ بدم!!. اینبار انگشتم روی دایره سبز رنگ پاسخ لغزید؛ صدای یک خانم بود، میگفت دختر عمویم است، و تا حالا چندین بار برای دیدنم به اداره آمده ولیکن موفق به دیدار نشده! وقتی، گفتم؛ کدام دختر عمو؟ من و منی کرد و گفت تو اجازه بده ما بیاییم، همه چیز را خواهی فهمید؛ با خودم گفتم؛ حتما یکی از بستگانم است و بخاطر اینکه در ارتباط گیری و صله رحم خیلی ضعف دارم، میخواهد مرا شرمنده و گله گذاری بکند،
    قرار شد؛ فردا روز بیاید…

    از صبح بخاطر یک موضوع کاری بیرون اداره بودم؛ دوباره آن شماره روی صفحه تلفن نقش بست،-پسر عمو! مگر نگفتی؛ فردا منتظرمان هستی؛ الان نزدیک سه ساعت است؛ تو حیاط! اداره منتظرت هستیم،با عجله برگشتم؛ اما خبری از دختر عمو! نبود؛هنوز نیم ساعتی از آمدنم نگذشته بود که صدای زنی در دفتر را شنیدم! که به یکی از همکاران میگفت؛ شما آقای خمیسی هستید؟ که بعد از شنیدن اینکه همکارم به او گفت بفرمایید، تصور کرد بنده هستم؛ و با خوشحالی گفت : تو فاضلی؟ که پاسخ منفی شنید… اما ادامه داد من با خمیسی کار دارم، دختر عمویش هستم!همکاری که در دفتر مشغول بود؛ وارد اتاقم شد و گفت؛ خانمی با همسر و دو فرزندش که گویا فامیل تان هستند میخواهند شما را ببینند.

    به استقبال آنها رفتم؛ مادری نحیف و لاغر با صورتی رنگ پریده؛ چشمان فرو رفته و لباسهایی مندرس و رنگ لبانی عاریه گرفته که میخواست اعلام کند بخدا من زنم!! با دوکودک در حدود ۷ و نه سال و مرد جوانی که سختی زمان او را مچاله کرده بود، اکنون روبرویم نشسته بودند؛ وضعیت و حال کودکان کمتر از والدین نبود؛؛ بخدا هیچ چاره ای نداریم! شوهرم هر روز سر همین فلکه (میدان) برای کارگری می ایستد؛ یک روز کار و یکهفته بیکار است؛ به والله؛ دیگر درمانده شده ایم، حتی وقتی مریض میشیم، نمیتوانیم دکتر برویم، هر دکتر رفتن حداقل صد هزار تومان هزینه داره! چند روزه این دختر مریضه! منتظرم خدا خوبش کنه!! … آره من دختر عموت نیستم، اما تو برادرمی، پدرمی و… اومدم دخیلت..برای شوهرم کار پیدا کن! کارگری، نگهبانی، صفوری، خلاصه من ناامید نکن!!

    بعد، از زیر عبایش یک جعبه شیرینی درآورد و روی میز گذاشت، و ادامه داد؛ این شیرینی را از کیانپارس خریدم، به فروشنده گفتم شیرینی خوب میخوام، حتی اگر قیمتش گران باشد!!.زهر مار بخورم! اتاق دور سرم چرخید، پدر بچه ها سرش پایین بود و فقط گاهی با چشمان پر از اشک نگاهی به من میکرد!حالا من چکار کنم، اینهمه شرکت در جلسات سیاسی و اینهمه آشنایی با مسوولین شهری و.. از بکارگیری یک فرد مستحق بعنوان یک کارگر ساده که به عینه میدیدم در حال فروپاشی است، عاجز بودم، پس چگونه است، عده ای نرسیده در بهترین ادارات و شرکت ها استخدام میشوند، و عده ای دیگر حتی…

    با تماس از یکی از دوستان که شهردار منطقه ای بود، خواهش و التماس کردم که راهی برای بکارگیری مرد خانواده حتی بصورت موقت مساعدت کند، با کلی استدلال و ادله و بحث تعدیل نیروی انسانی قول همکاری داد، اما فاجعه بزرگتر پیش رو بود؛وقت خدا حافظی خواستم به بچه ها هدیه ای داده باشم، لذا به طرفشان رفتم؛ پسرک بزرگتر بود؛ خیلی اصرارش کردم؛ حاضر نبود پول بگیرد، حتی وقتی بهش گفتم بخاطر اینکه درس و مشقت خوب است و این جایزه توست! نگرفت، پول را در جیبش گذاشتم.

    دخترک کلاس اول دبستان بود، وقتی دستم به روسریش خورد و روسری عقب رفت موهای کم پشت او نظرم را جلب کرد، دستی به سرش کشیدم و به دروغ از زیبایی اش گفتم و اینکه خیلی از دخترا تو این سن موهایشان میریزد در عوض بزرگتر که شوند موهایشان پرپشت و زیبا میشود! که مادرش در میان حرفم پرید و گفت : میگن؛ باید مریم را ببریم دکتر، و شاید چون میوه و گوشت نمی خوریم، موهای دخترم میریزد! اما ما که نه پول داریم بریم دکتر نه اینکه میتونیم مرتب گوشت و میوه بخوریم، و بعد به شوخی گفت؛ مریم در عوض دیگه نمی خواد وقتی بزرگ شد بره آرایشگاه، مریم بغض کرد!!قرار شد، پدر خانواده سری به شهردار منطقه بزنه! حالا من در اتاق تنها نشسته ام در کف دستانم چند تار مو از سر مریم باقی مانده!!نگاه پر خشم پسر به سر بی موی خواهرش خواب از چشمانم ربوده؛

    هوا چقدر سنگین است!
    موهایت در دستانم چه میکنند
    راستی نپرسیدم صبحانه چی خوردید
    و شانه ات چه رنگی است
    الان انتهای شب است
    تو میتوانی روسری نبندی
    هیچ چشمی ترا نمی بیند
    فردا تو ورزش نکن!
    تا بزرگترها بدانند، انتهای دنیاست

    فاضل خمیسی

    برچسب ها :
    انتشار یافته: ۱
    1. سلام دکتر مطالب خیلی خوبی هستن فذ کر ان ذکر تنفع المؤمنین چه می شود کرد به قولی نمی توان یک فرد نمی تواند تمام احتیاجات انسانها را براورده کنه جز خدای تعالی دعا می کنیم از پروردگار هیچ کسی نیازمنداستحتاج نماند جز به او که حق است.

      دکتر سومین مطلب بعد از مطلب اربعین وبچه بیمارستان دارم مطالعه می کنم بیشتر جنبه ی احساسی وعاطفی هستن بت توجه ب اینکه از عمه وواقعیت ان صحبت می کنند با کمال تشکر بیت سیاح