پایگاه خبری تحلیلی عصر ما
  • کد خبر : 81090
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲۹ دی, ۱۳۹۶ - ۱۲:۳۶
  •   

    زمستان دیگر سرد نیست!

    نمی دانم چرا سخن گفتن از زندگی سخت شده، حتی پیران عصر ما بر خلاف گذشتگان همسن خود کمتر حرف میزنند، شاید گوش شنوایی نیست و یا اعتمادی بر شنوندگان نباشد، بهرحال یکی از بزرگترین لذتهای ناشی از اجتماعی بودن انسان در حال کم رنگ شدن و به افسانه تبدیل شدن است.دیگر نمی شود دختر […]

    نمی دانم چرا سخن گفتن از زندگی سخت شده، حتی پیران عصر ما بر خلاف گذشتگان همسن خود کمتر حرف میزنند، شاید گوش شنوایی نیست و یا اعتمادی بر شنوندگان نباشد، بهرحال یکی از بزرگترین لذتهای ناشی از اجتماعی بودن انسان در حال کم رنگ شدن و به افسانه تبدیل شدن است.دیگر نمی شود دختر خردسال خود را به همسایه سپرد و آن طرف تر، هیچ همسایه ای مثل گذشته در دعواهای زن و شوهران میانجی نمی شود،و چقدر ما زود به این ایستگاه رسیدیم.

    و چقدر فاجعه است، که هر کدام از ما سعی میکند برای تشخص هر طور شده پیشوندی!! برای نامش کسب کند : دکتر، سردار، سرهنگ، آیت الله، و اگر هیچکدام میسور نشد، به همان حاجی یا سید بسنده میکند، هر چند عناوین مثبت موجب یک کنجکاوی مثبت میگردد اما چنانچه این عناوین با موصوف شان تطابق نداشته باشند و یا باعث ایجاد طبقات اجتماعی منحصر بفرد شوند، ضررشان از نفعشان برای انسجام و اعتماد عمومی بسیار بیشتر است.در جامعه‌ای که مسجد پول دارهایش از مسجد فقرا جدا و امام جماعت آن مساجد بر اساس رانت انتخاب میشوند و برخی روحانیون آن خدمت در مناطق مرفه را بر حضور در مناطق محرومش ترجیح می دهند، باید یک فکر اساسی کرد ، راستی ! من دیگر تقصیر را گردن آسمان نمیدازم، که چرا زمستانش مثل گذشته سردد نیست!!

    شاید فقر دیگر درد یک خانواده نیست بلکه شبحی شوم است که روز به روز سایه اش را بر خانه های محله های آبرومند و ریشه دار شهر می‌گسترد؛ روزی حصیرآباد نماد فقر منطقه ای و ساکنین آن بود، اما الان کوی علوی، گلدشت، کیان و… حتی با پوشش نامهای زیبا، عدالت توزیعی را به چالش کشیده اند،سوال آن مرد عرب در مسجد که گفت :؛ أین محمد(ص)؟ و با حیرت بدنبال رسول خدا میگشت! آیا هنوز در جامعه کنونی ما انطباق پذیر است، و یا نه؟

    در فصل آخر بی سرما ی سال ودر آخر هفته و در یک روز خاک آلود و بی نفس!! مردی که قبل از نامش چندین عنوان داشت! برای آسودگی وجدانش به دختر نوجوانی که تا کمر در سطل زباله خم شده و بطری شکسته مشروب پسرش دستش را بریده بود، یک اسکناس پنج هزارتومانی تعارف کرد؛اسکناس خونی شد…دختر با گاریش دور شد؛اسکناس خون آلود در کنار پلاک قرمز ماشین پارک شده در خیابان همنوا شد!!!

    فاضل خمیسی

    برچسب ها :