پایگاه خبری تحلیلی عصر ما
  • کد خبر : 93349
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲۲ آبان, ۱۳۹۷ - ۱۵:۵۶
  •   

    دختری از هور – ۲۰

    حلیمه بیدرنگ به اتاق کناری رفت.قلبش تند تند می زد. نمی دانست چه اتفاقی افتاده که ابو سعد را بعد از مدت ها به خانه ی او کشانده بود. آب دهانش را به سختی بلعید و با اضطراب گفت:- اتفضل خویه.. صایر شی؟بفرما بردار.. اتفاقی افتاده است؟ ابو سعد که ایستاده سخن می گفت بدون […]

    حلیمه بیدرنگ به اتاق کناری رفت.قلبش تند تند می زد. نمی دانست چه اتفاقی افتاده که ابو سعد را بعد از مدت ها به خانه ی او کشانده بود. آب دهانش را به سختی بلعید و با اضطراب گفت:- اتفضل خویه.. صایر شی؟بفرما بردار.. اتفاقی افتاده است؟

    ابو سعد که ایستاده سخن می گفت بدون آن که به چشم های حلیمه نگاه کند سرش را پایین انداخت و به آرامی و شمرده شمرده گفت:- المقدور منه ماله مفر منه.. الصار ابهای الچم سنه مو بس اذاچ، اذانه کلنه و المنه.. بس اختی.. انتی بعدچ شابه.. مو زین الحد آخر عمرچ لابسه السواد و اتضلین عزبه.. ترا الناس اکثرها مو زینه.. تحچی ابلا حظ و بخت.. و آنه هم اخاف امنل حچی.. اشوی فکری ابروحچ و فکری بیه.. باچر عگبه هم اطفالچ یاخذونهم اهالیتهم ونتی تبقین طرجچ و طرج روحچ و های مو زینه لا الچ و لا السمعتنه…

    از سرنوشت گریزی نیست.. اتفاقاتی که در این چند سال افتاده تو را و همه ی ما را آزار داد و اندوهگین کرد.. اما خواهرم.. تو هنوز جوانی.. خوب نیست همه ی عمرت را سیاه پوش و بیوه باشی.. همه ی مردم که خوب نیستند.. بدون وجدان همه چی میگن.. و من هم از این گفتن ها می ترسم.. یه خورده به خودت و من فکر کن.. فردا پس فردا هم بچه هایت رو خانواده شون می برن پیش خودشون و تو خودت می مانی و خودت و این خوب نیست نه برای تو و نه برای اسم خانواده مون!!

    چهره ی حلیمه با شنیدن صحبت های ابو سعد به سفیدی گرایید. از میان صحبت های ابو سعد اسم جمیله و منصور در نظرش از همه ی حرف ها برجسته تر بود. نام هایشان لرزه را بر اندامش انداخته و زبانش را سنگین کرده بود. با صدایی لرزان و بغض گرفته گفت:- آنه الموت الخذانی.. شلی بلرجل او عیب علیه آخذ.. جمیله و منصور وصله من چبدتی.. اشلون گلبک ینطیک خویه!! ابضغرهم تیتمو امن الابو و هسه اترید تحرمهم امنل ام.. خالی ابو حمد گال اشوکت ما تردین تگدرین اتضلین علی راس اطفالچ.. بعدین.. محد لیهسه گدر یحچی ورای و ایجیب طاریی ابطل.. او منا و هیچ هم محد یگدر.. لان انت بت مزبان و اختک و اخت یاسر و زوجه حمد؛ اسود و نعم الرجاجیل…

    مرگ من را به کام خود فرو ببرد.. شوهر برای چی من است و زشت است دوباره ازدواج کنم.. جمیله و منصور پاره ی تن من هستند.. چطوری دلت می آید برادر.. در بچه گی از پدر محروم شدند و الآن می خواهی آن ها را از نعمت مادر محروم کنی.. ابو حمد داییم گفته بود تا هر وقت بخواهی می تونی بالای سر بچه هایت باشی.. بعد از این هم.. تا الآن هیچ کس جرءات نکرده پشت سر من حرف بزنه و از این به بعد هم نخواهد تونست چون من دختر مزبان و خواهر تو و یاسر و زن حمد هستم.. همه ی شما شیرمرد و بهترین مردان هستید…ابو سعد نگاه هایش را به چشمان غرق در اشک حلیمه دوخت و گفت:
    – ستر المرا رجلهه.. و اذا یصح رجل یتقبل بطفالچ مثل اطفاله اشلون؟آبرو(ستر) هر زن، مرد اش است.. و اگر مردی پیدا شود که بچه هایت را مثل بچه های خودش بپذیرد چی؟

    حلیمه، قطره های اشک سریده روی گونه هایش را با گوشه ی شیله اش پاک کرد گفت:- خویه آنه بعد ما اگدر اتقبل ابرجل آخر.. بعدنی احس فی حمد علی راسی.. ارجوک.. ارجوک لا تجبرنی و خلینا ابحالنا و لا تطلب هذا الطلب من عندی ارجوک خویه…برادر من نمی توانم مرد دیگری را در زندگی ام بپذیرم.. هنوز هم حس می کنم سایه ی حمد بالای سر من است.. خواهش می کنم.. خواهش می کنم ما را به حال خود رها کن و این درخواست را از من نکن خواهش می کنم…ابو سعد که می دید حلیمه با این حرف ها زیر بار نمی رود صدای خود را بلندتر کرد و با ناراحتی گفت:- گلتی اطفالی وصله من چبدی.. گلت ما ایخالف ما عزلتچ من عدهم.. خطیه.. بس هسه من صحلچ رجل یتقبل بطفالچ اتگولین اتحسین فی حمد علی راسچ.. هذا الحچی مو مقبول.. یابر خطبچ.. الرجل توا جای امنل اکویت و وضعه حلو.. عاف کل البنات و گال غیرتی ما تقبل حلیمه اتضل هیچ.. آنه استرها و استر اطفالها…

    ابو سعد مکثی کرد و ادامه داد:- او بعد ما ارید اسمع احچایه زایده من عندچ…گفتی بچه هام پاره ی تنم هستند.. گفتم تو رو از اون ها جدا نمی کنم.. گناه داره.. و الآن هم که مردی پیدا شده که تو رو با بجه هایت قبول کرده میگی حس می کنی هنوز سایه ی حمد بالای سرت است.. این حرف ها پذیرفتنی نیست..یابر تو رو خواستگاری کرده.. تازه از کویت اومده و وضعش هم رو به راه است..دست رد به همه ی دخترانمان زده و میگه غیرتم قبول نمی کنه حلیمه این جوری بماند من بالای سر او و بچه هایش قرار می گیرم…ابو سعد مکثی کرد و ادامه داد:- و دیگه نمی خوام از تو حرف اضافه ای بشنوم…این را گفت و رفت و حلیمه را با کوله باری از غم و اندوه تنها گذاشت. حلیمه با شنیدن اسم یابر گویی که به یکدفعه از درون تهی شده باشد نشست. هیچ وقت انتظار شنیدن اسم یابر را نداشت. سر و کتفش را به دیوار تکیه داد و همچنان که از درون ناله می کرد به آرامی گریست… ادامه دارد…

    توفیق ربیعی بنی جمیل

    ارتباط با نویسنده از طریق واتساپ با شماره ی ۰۹۳۷۵۳۳۹۹۴۲

    برچسب ها :

    نظرات برای این مطلب بسته شده است.


    Sorry, the comment form is closed at this time.