پایگاه خبری تحلیلی عصر ما
  • کد خبر : 93297
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۱۸ آبان, ۱۳۹۷ - ۱۶:۲۶
  •   

    دختری از هور – ۱۸

    صبح فردای ابری آن روز، یابر در اتاق مادرش بود. چاسبیه، نشسته و با منقل ور می رفت. کتری و قوری چای را کمی از آتش زغال ها دور کرد تا گرما، قوری را نترکاند. یابر که سرش پایین بود و با تسبیح گران بهایش( یسر) دانه می انداخت سرش را رو به مادرش چاسبیه […]

    صبح فردای ابری آن روز، یابر در اتاق مادرش بود. چاسبیه، نشسته و با منقل ور می رفت. کتری و قوری چای را کمی از آتش زغال ها دور کرد تا گرما، قوری را نترکاند. یابر که سرش پایین بود و با تسبیح گران بهایش( یسر) دانه می انداخت سرش را رو به مادرش چاسبیه کرد و گفت:- االیوم.. تاتاخذین ققراضچ و اانروروح ال البیتنه…اامروز.. اس اسباب اساساسیتو ور ور میداری و می می ریم خوخونه ی خودمون…

    چاسبیه که هم اکنون در حال گذاشتن توتون در برگ سیگارش بود پس از این که کارش را تمام کرد با زبان، یک قسمت از برگ سیگار را تر و سپس آن را گرد کرد. بعد با توده ی زغال های منقل یک ورش را آتش زد. پک سنگینی گرفت و همزمان سرفه شدیدی کرد. پس از این که کمی آرام شد گفت:- ای یمه.. علی امرک.. بس بیت اشکبره ایصیر بلا مره و لا طفل؟بله مادر.‌. هر چی تو بگی.. اما می شود خانه ی به بزرگی اون بدون زن(عروس) و بچه باشد؟

    در این هنگام عوفه که طبقی( یک نوع سینی که بار برگ نخل یا قصب هور می سازند) بر سر داشت و درون آن نان عربی گرم و روغن و پنیر محلی بود وارد اتاق شد و در حالی که طبق را جلوی یابر می گذاشت مادر را مورد سرزنش قرار داد که چگونه با این سینه ی چرکینش دوباره سیگار می کشد. اما چاسبیه بدون اعتنا به حرف های عوفه دنباله ی حرفش را گرفت و گفت:- الیوم ایدک فوگ الایدین.. کل بنات الدیره ایتمننک.. اختار وحده من عدهن و الباجی علی…امروز دستت بالای همه ی دست هاست.. همه ی دختران آرزوی تو را می کنند.. یکی از آن ها رو انتخاب کن و بقیه اش با من…

    عوفه که گویی از حرف های مادر به وجد آمده باشد دنباله ی حرف چاسبیه را گرفت و گفت:- بنات اخلیفه و عمی انویصر صایرات اشحلاهن.. مثل الگمر صایرات.‌. بیض و امدگدگات انجوم علی احنوچهن…دختران خلیفه و عمو انویصر چه دختران زیبایی شده اند.. مثل ماه شده اند.. سفید و در چانه، ستاره خالکوبی کرده اند…

    چاسبیه ادامه داد:- و امهاتهن هم صاحباتی من صغر..‌ عسا لا احل حلگی و اطلب من عدهن مره.. ذاک الیوم مرت خلیفه سءلتنی علیک.‌. گالت یابر وین؟ بعدهو بلکویت؟ بس لا مآخذله مره اکویتیه؟و مادرانشان از کودکی دوست من هستند.. کافیه دهان باز کنم و دختران شان را خواستگاری کنم.‌. همین چند روز پیش زن خلیفه سراغ تو را گرفت.‌. گفت یابر کجاست؟ هنوز کویته؟ نکند که زن کویتی گرفته باشد؟

    عوفه، چهره اش را در هم کرد. مثل این که از حرف مادرش زیاد خوشش نیامده باشد گفت:- اکویتیه؟ او چا اشمالهن الاهوازیات؟سپس با یک بیت دارمی ادامه داد:- احزن حزن معدان و ارخی العصابه– من شفتو بنت الهور کلفه الطلابه .کویتی؟ مگر اهوازی ها چشان هست؟سپس با یک بیت دارمی ادامه داد:– همانند غم و اندوه معدان سربندم را شل می کنم– وقتی زیبایی دختران هور را ببینید از تعجب زبانتان بند می آیدعوفه سپس رویش را به یابر کرد و با خوشحالی گفت:– بس خل هوه ایگللنه.. امنیشنمن اخوی‌‌.. یاهی الشاغله باله و جایبلهه احسن جهاز امنلکویت؟خودش(یابر) باید بگه.. برادرم چه کسی رو نشون کرده.. کیه که فکرش رو مشغول کرده که برای اون بهترین جهاز عروس رو از کویت آورده؟

    یابر که اکنون مشغول خوردن صبحانه و لقمه ای به دهان زده بود بدون آن که نگاهی به عوفه و چاسبیه کند گفت:– ح حلی حلیمه.. ال الجهاز ال الحلیحلیمه.‌. ااریدنچچن ت تخطبللی ح حلحلیمه…ح حلی حلیمه.. جه جههیزیه ماله ح حل حلیمه ست.. ااز ششما می میخوام ح حلیمه رو رو برام خواخواستگاری ک کنید.‌‌..

    ادامه دارد…

    توفیق ربیعی بنی جمیل

    برچسب ها :

    نظرات برای این مطلب بسته شده است.


    Sorry, the comment form is closed at this time.