پایگاه خبری تحلیلی عصر ما
  • کد خبر : 79899
  • تعداد نظرات : ۱ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۲ دی, ۱۳۹۶ - ۰۶:۳۳
  •   

    عروسی علیرضا و کفش های لنگه به لنگه!

    در آخرین سفری که به قشم داشتم یک جفت کفش خریدم که رنگ هر لنگه اش با لنگه دیگری متفاوت بود. همان کفشی که پشت ویترین نظرم را بد جور به خودش جلب کرده بود و مرا در اندیشه ای ژرف فرو برد.کفشب که عاقبت پس از ۶ ساعت مذاکره نفس گیر، خودم را برای […]

    در آخرین سفری که به قشم داشتم یک جفت کفش خریدم که رنگ هر لنگه اش با لنگه دیگری متفاوت بود. همان کفشی که پشت ویترین نظرم را بد جور به خودش جلب کرده بود و مرا در اندیشه ای ژرف فرو برد.کفشب که عاقبت پس از ۶ ساعت مذاکره نفس گیر، خودم را برای خریدنش قانع کردم.این کفش را امشب در عروسی علیرضا پوشیدم اما گمان نمی کردم مورد توجه جمعیت قرار بگیرد.

    سکانس اول:در گوشهء تالار قطار ( ترن) در میان جمع ۵ نفر که انگار تخصصشان سیاست روز و امور بین الملل جهت احوال پرسی توقف کوتاهی داشتم. در همان ابتدای حضور چشمان یکی از حاضرین با دیدن کفش ها برقی زد و در حالی که دستهایش را از جیبش در آورد و انگار می خواست در جیب من کند، مرا به گوشه ای کشید و گفت: قصه این کفش های لنگه به لنگه چیست؟ زود بگو و در حالی که به جمعیت نگاه می کرد ادامه داد و گرنه رسوایت می کنم.من هم ازش توضیح خواستم که رسوا کردن من چه دردی از شما دوا می کند. بعد وقتی با اصرارش مواجه شدم، با زبان بی زبانی متوجه اش کردم از دلایل تولید این کفش می تواند رسوایی بعضی ها باشد.

    سکانس دوم:پس از صرف شام مسیر حرکت مرا در جمع چند نفره میانسالی قرارداد که انگار قبل از من چیزی در مایه های گشت ارشاد راه انداخته بودند مرا به خود جذب کردند. آنها انگار که مرا به دام انداخته باشند، نگاهشان را به سمت بزرگترشان سوق دادند. عباس آقایشان که نشان می داد آدم پخته و جا افتاده ای است با مقدمه ای سر صحبت را با من باز کرد و حرف به دوگانگی کفش هایم رسید.من هم یک لحظه به نظرم رسید که از او بپرسم متولد چه سالی هستید؟که آن بزرگوار با عتیقه خواندن خود و اشاره به کشیدن زیپ دهانش موضوع را خاتمه داد.

    سکانس سوم:در گوشه ای از حیاط که مهمانان به صرف چایی مشغول بودند مرا به خوردن یک استکان چایی دعوت کردند. در میان دوستان قدیمی یکی با صراحت کامل از من پرسید، این کفش ها را چطور توانستی بپوشی؟من هم با از پا در آوردن کفش ها و پوشیدن مجدد آنها نشانش دارم که این کفش ها را چطور می شود پوشید.

    سکانس چهارم:در آخرین ایستگاه خدمت پدر داماد بودم، یک آدم گرم و سرد چشیده و فرهیخته. از من گله های به حقی کرد. برای اینکه متوجه اش کنم با ما به از این باش که با خلق جهانی، خودم موضوع لنگه به لنگه بودن کفش ها را پیش کشیدم و متوجه اش کردم، دلیلی که من امشب این کفش ها را پوشیدم این بود که می خواستم پیامی رابه علیرضا منتقل کنم که جهان عصر ما دنیای تفاوت هاست. وجه مشترک ۷- ۸ ملیارد جمعیت جهان متفاوت بودنشان است. لباس سفید عروس و لباس مشکی داماد می تواند نشان از دنیای متفاوت آنها باشد.

    علیرضا ها مبادا فکر کنند که بعد از ازدواج همه چی آروم است و ما چه قدر خوشبختیم.علیرضاها باید بدانند که تفاوت های طرفین که ناشی از سبک و شرایط زندگی قبلی است از فردا دهان باز می کنند.علیرضاها باید بدانند این تفاوتها، مشکلات زندگی نیستند بلکه چالشهایی هستند که می توانند فرصت های خوبی را پیش رویشان شکوفا کند و چه بهتر است مانند این کفش های متفاوت من علی رقم تمام اختلاف قدم به قدم در سفر زندگی، همسفر خوب و همراه همیشگی هم باشند.

     

    پی نوشت: از همسر و همسفر زندگی ام که نه فقط مانع پوشیدن این کفش ها نشد، بلکه مرا ترغیب به پوشیدنشان هم کرد، صمیمانه سپاسگزار و ممنونم.

    برچسب ها :
    انتشار یافته: ۱
    1. کفش های لنگه به لنگه ……….
      …………….ٔ

      یاد آهنگی از محمد اصفهانی به این نام افتادم.
      و همچنین روزهای پر چالش زندگی مشترک.
      البته بعد از حدود ۱۰ الان می تونم بگم
      همه چی ارومه
      من چند ……..