پایگاه خبری تحلیلی عصر ما
  • کد خبر : 93157
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۱۵ آبان, ۱۳۹۷ - ۲۱:۵۶
  •   

    نحوه اعزام به جبهه برای اولین بار!

    اوایل تابستان بعد از عملیات آزادی خرمشهر بود که من هم تصمیم گرفتم به جبهه بروم.به همین منظور برای ثبت نام به پایگاه بسیج مسجد حجت زیتون کارگری اهواز رفتم، در کانکسی که بغل مسجد بود، یک جوان با ابروهایی بهم پیوسته تقریبا با تفاوت سنی دو تا سه سال از من بزرگتر آنجا نشسته […]

    اوایل تابستان بعد از عملیات آزادی خرمشهر بود که من هم تصمیم گرفتم به جبهه بروم.به همین منظور برای ثبت نام به پایگاه بسیج مسجد حجت زیتون کارگری اهواز رفتم، در کانکسی که بغل مسجد بود، یک جوان با ابروهایی بهم پیوسته تقریبا با تفاوت سنی دو تا سه سال از من بزرگتر آنجا نشسته بود.بعد از گفتن سلام رفتم سر اصل مطلب و گفتم: می خواهم به جبهه اعزام شوم.گفت:

     

    چند سال داری؟

    رضایت پدر و مادر همراهت هست؟

    گفتم: پانزده تا شانزده سال سن و رضایت نامه هم ندارم.گفت: عکس و کپی شناسنامه چی؟

    گفتم: همراهم نیست.

    گفت: یعنی چی؟الکی که نمی شود شما را به جبهه فرستاد!

    گفتم: چه کنم؟

    گفت:برو فردا یک کپی شناسنامه و یک قطعه عکس با خودت بیاور.

    چیزی در مورد رضایت نامه نگفت،معمولا وقتی عملیات نزدیک بود برای اعزام افراد به جبهه زیاد سخت نمی گرفتند.در آن موقع در اهواز به دلیل شرایط جنگی، به نظر می رسید مغازه عکاسی ای در شهر وجود نداشته باشد، البته شاید در خیابان نادری و امام پیدا می شد و عکس ها در آن زمان از برداشت تا ظهور فیلم حداقل یک هفته زمان می برد و من هم عکسی در خانه نداشتم، هرچه گشتم عکسی پیدا نکردم به همین دلیل مجبور شدم یک عکس از برادر کوچکم که تقریبا هم قیافه بودیم پیدا کرده و عکس رنگی دیگری که با دوربین پولارید(دوربین ظهور و چاپ فوری عکس های رنگی که در آن زمان رایج بود)در عروسی برادر بزرگترم گرفته شده بود پیدا کنم.

    عکس عروسی را با قیچی طوری جدا کردم که به اندازه عکس سه در چهار شده بود، فردای آن روز عکس ها را با خودم بردم و به مسئول اعزام تحویل دادم، ایشان تا عکس ها را دید گفت: این ها که مال زمان مهد کودک هستند، مگر جبهه مهد کودک است که من این عکس ها را بگذارم روی پرونده شما؟ یکی دیگر از آنها هم معلوم نیست مال کیه؟گفتم: قرارست من بروم جبهه نه عکس هایم!!!

    گفت: برو

    گفتم: یعنی چه کنم؟

    گفت: فردا اعزامی، بیا تا بفرستم بروی!

    فردایش به مدرسه پروین اعتصامی-فکر کنم نام مدرسه دقیق یادم نیست-در چهار راه آبادان در دو کیلومتری خانه مان اعزام شدم، تازه فهمیدم اعزام به جبهه هم زیاد الکی نبود.نکته آخر:خوشبختانه آن موقع هنوز شورای نگهبان نبود تا در مورد صلاحیت بچه ها نظر بدهد، گزینش و حراست نبود که مانع حضور جوانان به جبهه ها شود، رانت و فامیل بازی نبود البته شاید هم برای نرفتن به جبهه بود ولی ما خبر نداشتیم.ولی یک گزینش بود که خیلی ها در آن گزینش موفق شدند ولی من در آن گزینش هم پذیرفته نشدم.

    زمان بابادی شوراب

    بسیجی تخریب چی دفاع مقدس

    برچسب ها :

    نظرات برای این مطلب بسته شده است.


    Sorry, the comment form is closed at this time.