عصر ما
  • کد خبر : 67444
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : ۶ اسفند, ۱۳۹۵ - ۱۷:۰۰
  •   

    دکه های سیاسی در مسیر خانه تا مدرسه!

    تازه انقلاب پیروز شده بود و گروه های سیاسی مثل نقل و نبات شکل گرفته بودند و اعلام حضور می کردند،این موضوع در شهرهای کارگری همچون اهواز و مسجدسلیمان بواسطه وجود تفکرات سیاسی ریشه دار چپ روشنفکری،شدت بیشتری داشت.در اهواز در محلاتی همچون خیابان کارون،اصلی حصیرآباد تا فلکه مسجد حجت زیتون کارگری،طیف این گروه ها […]

    تازه انقلاب پیروز شده بود و گروه های سیاسی مثل نقل و نبات شکل گرفته بودند و اعلام حضور می کردند،این موضوع در شهرهای کارگری همچون اهواز و مسجدسلیمان بواسطه وجود تفکرات سیاسی ریشه دار چپ روشنفکری،شدت بیشتری داشت.در اهواز در محلاتی همچون خیابان کارون،اصلی حصیرآباد تا فلکه مسجد حجت زیتون کارگری،طیف این گروه ها گسترده بودند،گروههای مختلف دکه هایی داشتند که تئوریسین های آن با خواندن چند کتاب درون حزبی،مردم و جوانان را دور خود جمع کرده و اهداف حزب را برای آنان توضیح و تشریح می کردند و از بین متقاضیان اقدام به عضوگیری می نمودند.مرکز اصلی این تفکرات در زیتون کارگری اهواز قرار داشت و مدرسه شهید مجید خیاط(پاسارگارد)که در آن درس می خواندم نیز در انتهای زیتون کارگری بود.هرروز یک ساعت قبل از شروع کلاس ها از خانه خارج می شدم و به هرکدام از این میتینگ ها(جلسات خیابانی)که وقت اجازه می داد سر می زدم.

     

    در این میتنگ ها تنوع آدم ها با دیدگاه های متفاوت وجود داشت،پیکاری ،توده ای،خلقی(کمونیست و مجاهدین)،اکثریتی،اقلیتی،حتی احزابی مثل کومله و مائوئیست ها هم ترویج عقاید می کردند و آزاد بودند،تنها سلطنت طلب های بازنده در بازی قدرت در این جمع ها حضور نداشتند.آخرین ایستگاه نزدیک مسجد حجت،چادر بچه های حزب اللهی بود که در آن زمان از طرف گروه های چپ به آنها چماق بدست می گفتند.یکی از بچه های کلاس ما که قد بلندی داشت،در این دسته فعالیت می کرد و من همواره به ایشان سر می زدم و به اتفاق هم به مدرسه می رفتیم.کار این دوستان این بود که هر از چندگاهی به یکی از این میتینگ ها حمله می کردند و آنها را مورد تفقد خود قرار می دادند و این حرکت های استیضایی تا زمانی ادامه داشت که تصمیم گرفته شد همه این گروه ها جمع شوند و ظرف مدت یک ماه سفره تمام تفکرات موجود در منطقه جمع و دیگر کمتر در منطقه به چشم می خوردند.

    زمان بابادی شوراب

    برچسب ها :
  • ویرایش
  • گفتگو